سلام
میدونی امروز روز سختی برام بود بابایی...ظهر خیلی گرم بود...تنهایی پاشدم رفتم با کسایی که دوستم ندارند
اونم کجا باشگاه...تو خواب بودی بابا جونم و مامانم ناراضی ولی رفتم به بهانه نگاه کردن همین!!!بابایی
ببخشید اینو اینجا اعتراف میکنم...وقتی ساعت6شد اونا مشغول ورزش شدن و هر چه بهشون گفتم کسی رو
ندارم به حرفم گوش ندادن همین چند روز پیش بدون اینکه به من بگن با هم رفته بودن ثبت نام...من کسی رو
نداشتم تو اون لحظه چون تو همه کسی بودی که من تو این دنیا داشتم...وای بابا که اگه زبونم لال تو نباشی
خدایی نکرده تنهاترینم تو این عالم...داشتم میگفتم 6شد رفتم بازار نمیدونی چقدر گرم بود اگه تو بودی عمرا
میذاشتی تو اون گرما نفس نفس بزنم و بترسم که مبادا تو این وقت کسی مزاحمم بشه...
و بالاخره خریدمش لباس ک.ی.و.ک.وش.ی.ن (لباس کاراته)
بله بابا جونم همونی که ازش میترسی همون که میگی دخترمو میزنن یکی یه دونمو
اره بابادیدم استاد چطور میزنه
بابا شما همیشه با شادشدن من شاد میشی با غصه ام غمگین...یه روزی بهت میگم جون من ناراحت نشو
که بهتون نگفتم...بابا خیلی هیجان دارم خیلی ذوق دارم مثل بچه ها شدم به خدا اگه پنهونی نبود تا فردا صبح
لباس ها رو تنم نگه میداشتم...بابا قربونت برم از دستم ناراحت نباش قول میدم وقتی استاد زد منو اخ نگم
بابا جونم فدای مهربونیات که هر چی خواستم برام تهیه کردی میدونم اگه به این کار راضی بودی بهترین لباسو
برام میگرفتی ولی من پولم نرسید
بابا جونم دوستت دارم عزیز دلم دستتو میبوسم به خاطر همه ی زحمت هایی که کشیدید
بعدانوشت:کنارت اومدم گفتم بابا اگه ساعت 7:30منو میدی میگفتی چ ماهی شدی دخملم برام اسپند دود
میکردی
با تعجب نگاهم کردی گفتی بابا مگه کجات تغییر کرده
بابا بهتون گفتم متاسفم همین.....
برچسب:
نویسنده: بهنام رضایی